تبليغاتX
همه و هیچ
   

منوي اصلي

لينکهاي سريع

آرشيو ماهانه

87041.aspx
86112.aspx
86094.aspx
86081.aspx
86034.aspx
85121.aspx
85114.aspx
85112.aspx
85111.aspx
85104.aspx
85103.aspx
85102.aspx
85101.aspx
85094.aspx

لينك دوستان


زيباترين قالب هاي وبلاگ
باران گل
عشق های زیرزمینی
سیمرغ


لوگوي دوستان

لوگوي شما


آمار بازديد

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

  AddThis Feed Button



 

تبليغات

زيباترين قالب هاي وبلاگ


همه و هیچ

غزل های امروز   

 

غزل فارسي با همة فراز و فرودهايش همچنان به عنوان قالبي پويا به حيات خويش ادامه مي‌دهد و با اقبال شاعران و مخاطبان شعر فارسي مواجه است. جريانهاي شعري نيمايي و سپيد نه تنها غزل را تضعيف نكردند و به حاشيه نراندند بلكه به ظرفيتها و تواناييهاي اين قالب نيز افزوده و فضا را براي هنرنمايي بيشتر شاعران غزل سرا فراهم آوردند. نمي‌دانم اصطلاح غزل امروز تا چه اندازه درست است. آيا قيد امروز معنايي خاص را در پس پشت خويش دارد يا صرفاً وجه تمايزي است براي غزل ديروز و امروز، كه غزل ديروز نيز خود جاي تفسير و تأويل دارد. غزل پست مدرن، فراغزل، غزل سپيد، غزل خودكار و ... عناويني هستند كه مدتي است مطرح شده‌اند و پيروان آنها براي خود مانيفست و بيانيه نيز دارند و هر كدام مشخصات خاصي را براي غزلشان برمي‌شمرند. مجموع همة اين مانيفست ها غزل امروز را تعريف مي‌كنند. منوچهر نيستاني، هوشنگ ابتهاج، نوذر پرنگ، حسين منزوي، عمران صلاحي، عليرضا طبايي، محمد سلماني، سيمين بهبهاني، محمد علي بهمني، قيصر امين پور و تعدادي نامهاي آشناي ديگر در عرصة غزل امروز خودنمايي مي‌كنند. استفاده از زبان گفتار از نكات بارز و برجستة غزل امروز است ، اما استفادة بيش از حد و افراط در به‌كارگيري تعابير و اصطلاحات كوچه بازاري گاه غزل امروز را به سطحي نازل كشانده و استواري شعر فارسي را زير سؤال برده است. نگاه زميني و سطحي به مقولة عشق و اروتيسم آشكار و بي‌پرده از آفتهاي ديگر غزل امروز جوان است كه گاه غزل را در هر دو حوزة صورت و معنا به ابتذال مي‌كشد. نكتة مهم در غزل جوان امروز سطحي بودن و شعاري بودن اغلب غزلهاي سروده شده توسط شاعران جوان است كه به آفتي براي شعر اين قشر بدل شده است. غزل از زمان رودكى تا حافظ سيرى صعودى داشت و به انواع صنايع لفظى و معنوى آراسته شد. كلمه ها به تناسب حروف، معنى و موسيقى با هم ربط يافتند ، به گونه اى كه هر كلمه، كلمه هاى متناسبى را احضار مى كرده است. براى مثال «چشم» به اعتبارهاى مختلف كلمه هاى «سياه»، «نرگس»، «گريه»، «جادو»، «ابر»، «چشمه» و بسيارى ديگر از كلمه ها را احضار مى كند. غزل حافظ اوج اين كاربرد و بهره بردارى و در ضمن خلاقيت از مجموعه هاى خويشاوند كلمه ها است. امید شاعران جوان امروز با نگاهی ژرفتر به درون خویش به وصف موضوعاتشان از طریق غزل بپردازند.

نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 10:37    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

انديشه و جهان بينی در شعر   

هر احساس شاعرانه اي ـ اگر راستين باشد نه تصنّعي ـ از نوع نگرش شاعر به جهان آب مي خورد و هر انساني ـ ولو خود نداند ـ صاحب يك نظام فكري است.بنابر این موضوع بحث معانی اشعارها با یکدیگر متفاوت اند چرا که صاحبان آن ها دارای نظام فکری مختلف بوده و جهان بینی هرکدام بر حسب اقتضای شرایطشان متغیر است. منظور ما از انديشه، در اين جا، آن بخش از تفكّرات شاعر است كه در شعرش تجلّي مي يابد به گونه اي كه با تعمّق در شعر، مي توان دريافت كه او چگونه مي انديشد. چنين نیز نبايد پنداشت كه براي پيدا كردن ردّ پاي تفكّر در شعر شاعران، بايد در پي شعرهاي حكيمانه و يا پند و اندرزهايي كه جنبه تعليمي داشته اند برويم. يك شعر وقتي موفّق و ماندگار است كه در آن سوي بار عاطفي آن، يك نگرش فكري نيز نهفته باشد به گونه اي كه اگر شعر را با برداشتن خيال ها و ديگر هنرمندي هاي صوري اش به نثر ترجمه كنيم، نيز آن فكر باقي بماند.بحث درباره عنصر انديشه، از سويي وارد قلمرو دانش هاي ديگري غير از شعر مي شود و از سويي جنبه آموزشي خودش را از دست مي دهد چون فكر كردن را نمي توان آموزش داد و اگر هم بتوان، كار يك مجموعه آموزشي شعر نيست. پس من فقط می توانم که اهمیت اندیشه و جهان بینی را در حوزه ی شعر گوشزد کنم. به هر حال، نبايد از ياد برد كه تأثّرات عاطفي، هر قدر هم كه شديد باشند، گذرا و مقطعي هستند. يك شعر، در مواجهه نخست، اثر عاطفي بيشتري دارد و در دفعات بعدي، آن اثر را نخواهد گذاشت، مگر اين كه در كنار عاطفه، چيز عميق تري هم وجود داشته باشد يعني انديشه. گذشته از آن، تحوّلي كه در اثر انديشيدن در انسان ايجاد مي شود، از تحولات عاطفي بسيار عميق تر و ماندگارتر است.

جهان بینی شاعر در شعرهایش مصداقی بارز از تجربه ی اوست. در اشعار دیوان فردوسی و حافظ و دیگر شاعران بلند مرتبه ما جهان بینی را به فراوانی یافت خواهید کرد؛ چون که از همین موضوع است که به پند و اندرز مخاطبان پرداخته اند و آن را از این جهان و کارهایش برحذر داشته اند.

نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 10:36    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

عاطفه در شعر   

منظور از عاطفه، حالت اندوه و شادي و يأس و اميد... و حيرت و اعجابي است كه حوادث عيني يا ذهني، در ذهن شاعر ايجاد مي كند و شاعر مي كوشد كه اين حالت و تأثر ناشي از رويدادها را آن چنان كه براي خودش تجربه شده است، به ديگران هم منتقل كند." اين تعريفي بود براي عاطفه و با آن ما در مي يابيم كه هر چند عادت كرده ايم عاطفه را منحصر به حزن و اندوه بدانيم، بايد در اين عادت بازنگري كنيم و همه تأثّرات بشري مثل شادي، اندوه، يأس، ترس، حيرت، خشم و... را تأثّراتي عاطفي بشماريم. عاطفه، مهمترين عنصر سازنده شعر است و خواننده نيز بيشترين تأثير را از جنبه عاطفي آن مي گيرد. اگر عناصر صوري يعني خيال، زبان و موسيقي، حسّ زيبايي پسندي مخاطب را اقناع مي كنند، عاطفه به باطن او نقب مي زند و زيباييهاي معنوي اي را كه پنهان تر و البته متعالي تر از زيبايي صورت هستند، نشانش مي دهد. انسان بنا بر سرشتي كه دارد، دوست دارد ديگران در عواطف او شريك باشند و او نيز البته چنين همنوايي اي با همنوعان خويش حس مي كند. هنر، وسيله اين همنوايي است و پلي كه بين عواطف هنرمند و مخاطب ساخته مي شود. و شعر نیز عواطف و احساسات درونی شاعر را بی هیچ حجابی بی پروا به خواننده انتقال می دهد و خواننده با خواندن آن شعر احساس همدردی می کند.وارد نمودن عواطف درونی در شعر نیز به زیبایی شعر بسی کمک می کند تا که شعر تأثیر بیشتری بر مخاطب داشته باشد. گاه می بینیم که عاطفه چطور در شعر موج می زند و حالات مخاطب را گاه به زمین و گاه به هوا می کشاند. امید است در زمینه ی سرودن شعر نیز شاعران به این مقوله بیشتر توجه کنند.

نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 10:35    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

نقش تجربه در شعر   

 يكى از ويژگيهاى عمده شعر شاعران بزرگ تحول و تعالى است كه از آغاز تا پايان شعر اين شاعران به چشم مى‏خورد. به عبارت ديگر در شعر اين شاعران هميشه با تحولى رو به جلو روبه‏رو هستيم كه از نقطه‏اى آغاز و با مرور زمان به سمت و سويى والا در حركت است. چنين تحولى در حقيقت ريشه در تجربه و تجربه‏اندوزى دارد. شاعرى كه در جوانى به صرف قريحه شاعرانه به سرودن شعر روى مى‏آورد، به مرور و با گذشت زمان، با مطالعه و تمرين و تجربه با شگردهاى شاعرانه و نقش فرم و ساختار در انسجام و استحكام شعر آشنا شده و با تمرين و تكرار مى‏تواند به زبان و بيان شاعرانه دست يابد. حاصل چنين تلاش و كوششى، شعرى است عميق، روان و محكم كه در مقايسه با شعرهاى دوره جوانى شاعر، به راحتى مى‏توان روى تحول شگفت در زبان و بيان،  ساختار، و حتى مفهوم و محتواى شعرهايش انگشت گذاشت.

    بدين گونه بررسى دقيق شعر شاعران بزرگ و موفق به روشنى نشان مى‏دهد كه شعر امرى تجربى است و ريشه در تجربه‏هاى شاعرانه دارد و هر چه زمان بگذرد و بر حجم تجربه‏هاى شاعر افزوده شود و بر عمق و زيبايى و گيرايى شعرش نيز افزوده مى‏شود. به همين دليل گرچه شعر مقوله‏ى قريحى است و استعداد شعر استعدادى است فطرى و ذاتى، ولى اين قريحه ذاتى به تنهايى كافى براى سرودن شعرى والا نيست. از سوی دیگر بدون داشتن ذوق و طبع شعر و شاعری نمی توان شعر والا و درخورد توجه سرود زیرا اساس و پایه ی شعر گفتن همانطور که در پست های قبلی ذکر شد داشتن قریحه ی ذاتی برای شعر گفتن است اما اگر این ذوق شعر گفتن را همراه با تجربه کنیم شعرهایی به مراتب بهتر و اصولی تر و ژرف تر خواهیم داشت. و این تجربه جز با تمرین و ممارست و صرف کردن وقت و انرژی حاصل نمی شود.توصیه می شود برای شعر گفتن ابتدا شعر شاعران دیگر خوانده شود تا همچنان ضمن آموختن اصول شعر از تجربه های آن ها بهره مند گردید.

نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 10:34    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

تفاوت‌های شعر و نثر   

با سلام خدمت خوانندگان عزیز. در این پست سعی کردم که تفاوت‌های نثر و شعر را گرد‌آوری کنم البته شاید تفاوت‌های دیگری هم مانده که از قلم افتاده است که در این صورت در قسمت نظرات مطلع خواهم شد. نظر شما خواننده‌ی عزیز حتما باعث بهتر شدن مطالب خواهد شد. منتظر نظرات شماعزیزان  هستیم.

شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق می شود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند عوامل زیر است:

1- هر کلامی که از وزن عروضی "متساوی" و متکرر" و قافیهء واحد برخوردار باشد، آن کلام شعر است نه نثر. البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه، شعر نو نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن، شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط در جهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد، شعر است. اینگونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است.

 2- شعر مبتنی بر پایه های مشخص است. این پایه ها شعر را قوام بخشیده اند. خارج شدن از آن ممکن است، ساختمان آن را زیان و خطر برساند اما نثر اینگونه نمی باشد. شعر، مختص به اهل خود است. یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواند آن را ادامه دهد.

3-در نثر هدف رساندن پیام است به مخاطب؛ لیکن در شعر هدف تنها انتقال نیست، تأثیر و لذت نیز جزء هدف است. بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.

4- نوعی از نثر هست که در آن از صنایع بدیع و بیان زیادتر از معمول استفاده می شود. این نوع نثر را نثر ادبی می خوانند. به دلیل وجود صنایع، تأثیرات آن، افزون از نثر معمول می باشد. چیزی که این نوع نثر را از شعر باز می شناساند، نوع کششی که قدرت تأثیر گذاری شعر را افزایش می بخشد.

5- در نثر نویسنده مجبور نیست از صنایع بدیع و بیان استفاده نماید اما در شعر، شاعر ناچار است کلام خود را با تصویر درهم آمیزد. چرا که هدف شاعر متفاوت از هدف یک نویسنده است. بدین لحاظ "خیال" را از عنصر اساسی در شعر برشمرده اند.

6-دست نویسنده در نثر باز است. می تواند از کلمات راحت تر استفاده کند ولی در شعر اینگونه نیست. شاعر نمی تواند از هر نوع کلمه استفاده کند. هر کلمه نمی تواند پیام شاعر را منتقل کند. بسیاری از واژه ها نمی توانند حامل تمام معنایی باشند که شاعر آنها را قصد کرده است. از این جهت واژه هایی را بر می گزیند که بتوانند بار مفهومی خاصی را بر دوش بکشند

7- نثر تابع قوانین دستوری است. هر کلمه جای مشخص خود را دارد.. اما در شعر، شاعر ملزم نیست که تابع َدستور باشد. شاعر با درهم ریختن شکل دستوری کلام، به آن، صورت شعری بخشیده است.

8- نثر اغلب در بعد خاصی و در زمانه ی معینی شکل می گیرد از این جهت همیشه با "تاریخ خود" همراه است. ولی شعر با "تاریخ خود" حرف نمی زند. از مقولهء خاصی صحبت نمی کند بلکه از تمام مقوله های علمی، تاریخی، اجتماعی و ... گفتگو می کند و در تمام زمانه ها سفر می نماید.

9- نثر هم یک زبان است شعر هم یک زبان، لیکن شعر زبانی است که از حدود زبان نثر گذشته به زبان مستقلی دست پیداکرده است.. به عبارت دیگر شعر ساخت عمقی زبان است و نثر ساخت ظاهری زبان. در نثر، نویسنده، به رعایت نمودن قوانین دستوری اکتفا می کند در حالیکه شاعر می کوشد تا با شکستن بنیان دستور و آمیختن شکل و محتوا، شعر را از سطح به عمق هدایت نماید

نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 10:33    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

برای مقدمه مناسب دیدم عنوان کنم که آیا شاعر هستیم یا اینکه می توانیم شعر بسراییم؟ شاعران انسان هایی هستند همانند دیگر انسان ها فقط در درون طبع شعری و ذوق هنری دارند که در مجموع می گوییم ذوق هنری یا استعداد شعر گفتن را دارند. هرکسی درون خویش را بهتر می شناسد و این یک گام به سوی شعر گفتن است. شعر از درون آدمی برمی خیزد و گویای ژرفای درونی انسان است. این استعداد گاه سال ها بی صدا می ماند ولی با بروز اولین تابش عشق و حرم گرم آن کم کم از انجماد بیرون می آید و احساسات صاحبش را تحت تأثیر خود قرار می دهد و اینگونه می شود که می بینیم بعضی از افراد وقتی در جریانی قرار می گیرند که آن ها را تحت تأثیر شدید خود قرار می دهد برای سبک تر شدن خود شاید برای بار اول شروع به شعر گفتن می کنند.پس اولین چیزی که باعث می شود یک شعر با جوهر قلمی بر صفحه ی سفید کاغذ پدیدار شود طبع شعری شاعر است به بیان دیگر اگر انسانی طبع شعری و ذوق هنری برای شعر گفتن را دارا نباشد شاعر نمی توان شمردش.که البته این قضیه همیشه مجهول مانده و می ماند زیرا تا کسی که شعر نگفته باشد نمی توان گفت که او طبع شعری ندارد؛ اما اولین مورد برای شعر گفتن این است که درونی هنرمند و ذوق شعر گفتن را داشته باشیم.

تا پست بعدی منتظر نظرات شما عزیزان هستیم. 

نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 10:32    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

شعر چيست؟   

به نامه ایزد یکتای بی همتا. کسی که جهان را به یکباره خلق کرد و احساسات را اندر نهنخانه ی انسان جای داد ویکی از آن ها جوش و خروش شعر گفتن بود. و این نعمتی است خدادادی . کمی بیشتر دقت کنیم هم او که شعر را در شاعران نهاد ، سخنانش بر وزن ، و بر آهنگ رقم می زند معانی اش را و با کلام آهنگین می گوید: ایاک نعبد و ایاک نستعین   اهدنا صراط المستقیم .

شعر چیست؟

بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سرایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند. "تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد."همانطور که بیان کامل احساسات درونی امری محال است. برای این منظور تعریفاتی هر چند کوتاه از شعر از دو بزرگ ادب آورده ام که گفته ام   ملموس تر باشد:

دکترمحمد رضاشفیعی می نویسد: "شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."

رضا براهنی در توصیف شعر گفته است:

- "شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت."

- "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".

- شعر یک واقعه‌ی ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می‌گردد.

با توجه به تعاریف بالا این ما هستیم که برای خویش تعریفی از شعر می گویم و شعر را با آن تعریف می شناسیم حال این تعریف و شناخت به هر صورتی ممکن می باشد. اما تعریفی که من از شعر کرده ام: شعر بیان حالات و احساسات درونی شاعر در جامعه ی واژه هاست و گویای موقعیت های اطراف اوست که شامل خوشی ها و سختی ها زندگی ،هنجار و ناهنجاری های جامعه و نیز تجربیات اوست. در پست آینده در مورد شعر گفتن به بحث خواهیم نشست.

گفتن نظرهایتان باعث بهتر شدن وبلاگ می شود

نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 10:31    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

مرحوم شهریار در سال 1285در روستای خشگناب در بخش قره چمن آذربایجان متولد شد و در 27 شهریور سال 1367 چشم بر جهان فروبست. در طول زندگی پربار او دو دوره از عشق وجود داشت که این دوره ها در اشعار ایشان به چشم می خورد. اولین عشق را خود او عشق مجاز نامیده است و در این عشق بوده است که غزل های سوزناک خویش را سروده است و با عشق مجازی که در سر داشته دردل می کرده و عشق می ورزیده است. کم کم این عشق تبدیل به عرفان می شود و عشق به طبیعت و در آخر عشق به خدا. دراین عشق با همان زبان اولی با معشوقه ی خویش سخن به میان می آورده است.که این عشق واقعی او و ناله ها و سوزهای او به مانند مولانا که شمس تبریزی را مظهرحسن ازل قرار داده است می بوده است.شرح عشق طولانی شهریار در غزل های ماه سفر کرده و بوی پیراهن و غوغای غروب نمایان است. شعر علی ای همای رحمت نیز در دوره ی همین عشق عرفانی او بوده است که بعد از سرودن این شعر شهریار در خواب حضرت علی (ع) را می بیند.نخستین اثر استاد شهریار مثنویی بود به نام روح پروانه كه مورد توجه شعرا و ادیبان و محافل ادبی قرار گرفت و نیز دارای دیوان اشعاری است كه شامل ۱۵ هزار بیت از قصیده ،مثنوی ، قطعه است كه در سه جلد تاكنون به چاپ رسیده است و منظومه تركی معروف (حیدربابا).

در این جا گزیده ای از شعر اشعار استاد شهریار را برای دیدگانتان می گذارم تا شاهد زیبایی و لطافت موزون شعرهای او باشید:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

                                              بی وفا حالا كه من افتاده ام ازپا چرا ؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

                                              سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

                                             من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

                                             دیگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟

وه كه با این عمرهای كوته بی اعتبار

                                             این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا ؟

آسمان چو مجمع مشتاقان پریشان می كنی

                                             در شگفتم می نمی پاشد زهم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی كردی سفر

                                             راه مرگ است این یكی بی مونس و تنها چر

نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 10:30    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

سه غزل برای خاطر همین روزها !

 

این چه شوری‌ست که در دور قـمر می‌بینم

همه آفاق پـُر از فتنه و شـَر می‌بینم

هر کسی روز بـِهی می‌طلبد از ایام

علت آن است که هر روز بدتر می‌بینم

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قـند است

قوتِ دانا همه از خون جگر می‌بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق زرین همه بر گردن خـَر می‌بینم

دختران را همه در جنگ و جدل با مادر

پسران را همه بدخواهِ پـدر می‌بینم

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد

هیچ شفقت، نه پدر را به پسر می‌بینم

پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کـُن

که من این پـند به از گنج و گـُهر می‌بینم

سلمان ساوجی ( قرن هشتم هجری)

    

کدامین چشمه سمی شد ، که آب از آب می‌ترسد

و حتا ذهن ماهیگیر ، از قلاب می‌ترسد ؟

کدامین وحشتِ وحشی ، گرفته روح دریا را

که توفان از خروش و موج از گرداب می‌ترسد

گرفته وسعت شب را غباری آن‌چنان مـُبـهم

که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می‌ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص ِ وحشی ِ اشباح

مـُژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می‌ترسد

فغان زین شهر ِ کج باور ، که حتا نکته آموزَش

ز افسون و طلسم و رَمل و اسطرلاب می‌ترسد

طنین کارسازی هم ، ز سازی بر نمی‌خیزد

که چنگ از پرده ها و سیم از مضراب می‌ترسد

سخن دیگر کـُن ای بهمن ! کجا باور توان کردن

که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می‌ترسد ؟

بهمن رافعی (معاصر)

    

از زمزمه دلتنگيم ، از همهمه بيزاريم

نه طاقت خاموشي ، نه ميل سخن داريم

آوار پريشاني ست ، رو سوي چه بـُگريزيم

هنگامه‌ی حيراني‌ ست ، خود را به كه بـسپاريم

من راهِ تو را بسته ، تو راهِ مَرا بسته

اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم

تشويش ِ هزار آيا ، وسواس هزار اما

يك عمر نمي‌ديدم در خويش چه‌ها داريم

دَردا كه هـَدر داديم آن ذات گرامي را

تيغيم و نمي‌بـُريم ِ ابريــم و نمي‌باريم

ما خويش ندانستيم ، بيداري‌ ِمان از خواب

گـفـتـند كه بيداريد ، گـفـتيـم كه بيداريم

دوران شـُكوهِ باغ از خاطرمان رفته ست

دیری‌ست كه صف در صف ، خـُشكـيده و بي ‌باريم

حسین منزوی ( معاصر)

نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 10:27    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

 

                                                                                                                

قوقنوس

 

 

ققنوس یك اسطوره ایرانی نیست. افسانه این پرنده كه نماد عمر دگربار و حیات جاودان است از مصر باستان برخاسته، به یونان و روم رفته، و هم سو با باورهای مسیحیت شاخ و برگ بیشتر یافته است. ققنوس در گستره شعر كهن فارسی هیچگاه جایی نداشته تا آن جا كه طی هزار سال، به جز یك مورد، مضمون قرار نگرفته است. فقط عارف نامی عطار، در برابر این باور دیرینه که ققنوس حیات جاودان دارد، با صراحت آن را فانی دانسته و بر همه گیر بودن مرگ تاكید ورزیده است .

 

 

در فرهنگ زبان انگلیسی، ققنوس (Phoenix) "پرنده ای است افسانه ای و بسیار زیبا و منحصر به فرد در نوع خود كه بنا بر افسانه ها 500 یا 600 سال در صحاری عرب عمر می كند، خود را بر تلی از خاشاك می سوزاند، از خاكسترش دگر بار با طراوت جوانی سر بر می آورد و دور دیگری از زندگی را می گذراند و غالبا تمثیلی است از فنا ناپذیری و حیات جاودان" (1). طی هشت قرن قبل از میلاد مسیح، رویهم در نه مرجع از پرنده ققنوس نام برده شده كه هشت مورد آن از طریق نقل قول مولفان بعدی به ما رسیده و فقط یك مورد اثر هردوت مورخ یونانی (484 تا 424 قبل از میلاد) با شرح كامل محفوظ مانده كه برگردان آن از متن انگلیسی به فارسی در این جا آورده می شود (2):

"مصریان پرنده مقدس دیگری دارند به نام ققنوس كه من آن را جز در تصاویر ندیده ام. این پرنده به راستی نادر است و به روایت مردم شهر Heliopolis، هر 500 سال یك بار آن هم پس از مرگ ققنوس قبلی در مصر می آید. آن طور كه از شكل واندازه اش در تصاویر بر می آید، بال و پرش بخشی قرمز و بخشی زرد طلایی است و اندازه و شكل عمومی آن مانند عقاب است. داستانی هم از كار این پرنده می گویند كه به نظر من باور كردنی نیست و آن این كه این پرنده جسد والد خود را، كه با نوعی صمغ گیاهی خوشبو (3) اندود شده، همه ی راه از سرزمین عرب تا معبد آفتاب با خود می آورد و آن را در آن جا دفن می نماید. می گویند برای آوردن جسد ابتدا گلوله ای آن قدر بزرگ كه بتواند آن را حمل نماید از آن صمغ گیاهی می سازد، بعد توی آن را خالی می كند و جسد را در آن می گذارد و دهانه آن را با صمغ تازه می گیرد و گلوله را كه درست همان وزن اولیه خود را پیدا كرده به مصر می آورد و در حالی كه تمامی رویه گلوله از صمغ پوشانده شده آن را همان طور كه گفتم درون معبد آفتاب می گذارد، و این داستانی است كه درباره این مرغ و كارهایش می گویند."

 

طی نخستین قرن میلادی، روی هم 21 بار توسط ده مولف از ققنوس یاد شده است (2). از مجموع این منابع چنین بر می آید كه خاستگاه اسطوره ققنوس تمدن قدیم مصر بوده و بعدها به ترتیب در تمدن های یونانی، رومی و مسیحی درباره آن سخن گفته اند. در میان مصریان، اسطوره ققنوس در اصل اسطوره خورشید بوده كه بعد از هر شب دگر بار در سحرگاه طلوع می كند و نام شهر هلیوپولیس در نوشته هردوت نیز باید در همین ارتباط باشد (4). واژه فنیكس در زبان عبری شامل سه بخش fo-en-ix به معنی یك آتش بزرگ است .

 

یونانی دیگری به نام Claudius Aelianus مشهور به Aelian 200 سال بعد از میلاد مسیح نوشت:

"ققنوس بدون كمك از علم حساب یا شمردن با انگشت، حساب 500 سال را درست نگه می دارد زیرا او از طبیعتی كه عقل كل است همه چیز را می آموزد. با آن كه اطلاع در مورد ققنوس لازم به نظر می رسد معهذا گمان نمی رود در میان مصریان - شاید جز انگشت شماری از كشیشان - كسی بداند كه 500 سال چه وقت به سر می رسد، ولی دست كم ما باید بدانیم كه مصر كجاست و هلیوپولیس مقصد ققنوس در كجا قرار دارد و این پرنده پدرش را درون چه نوع تابوت می گذارد و در كجا دفن می كند."

این مورخ، بر اساس متن انگلیسی، والد ققنوس را پدر می خواند ولی از ققنوس به صیغه خنثی (it) نام می برد. مولفان بعدی برای ققنوس غالبا از صیغه تأنیث استفاده كرده اند، اما از آن جا كه این پرنده افسانه ای تك و منحصر به فرد بوده و زاد و ولد آن از جفتگیری ناشی نمی شده، لذا بحث در مورد جنسیت آن چندان مهم به نظر نمی رسد.

 

از میان رومیان، Publius Ovidius Naso مشهور به Ovid (43 قبل از میلاد تا 18 بعد از میلاد) نخستین كسی بود كه به زبان لاتینی درباره ققنوس نوشت:

"چه بسیار مخلوقاتی كه امروزه بر روی زمین راه می روند ولی در ابتدا به شكل دیگری بوده اند. فقط یك موجود هست كه تا ابد همان طور باقی می ماند یعنی طی سال ها بی آن كه عمری بر او بگذرد به همان شكل اولیه دگر بار متولد می شود و آن پرنده ای است كه آشوری ها (یا به تعبیر برخی منابع احتمالا سوری ها یا فنیقی ها) آن را ققنوس می نامند. دانه و علف معمولی نمی خورد، ولی از عصاره میوه ها و از ادویه خوشبوی كمیاب می خورد. وقتی 500 ساله شد بر بالای نخل بلندی آشیان می سازد و با چنگالش از مرغوب ترین مواد، از پوست درخت گرفته تا دارچین و دیگر ادویه و صمغ برای خود بستر می سازد و بعد می میرد و روحش با دود و بخار معطر به دوردست می رود، و داستان چنین ادامه می یابد كه سپس از سینه بدن بی جان او ققنوس كوچكی سر بر می كشد تا آن طور كه می گویند 500 سال دیگر زندگی كند و در آن زمان كه پس از سن و سالی شهامت لازم را پیدا كرد تخت و آشیانش را كه مدفن پدرش هست بر فراز نخلی رفیع به حركت در می آورد و سفر به شهر آفتاب را شروع می كند، همان جایی كه در معبد آفتاب آشیان ققنوس خوش می درخشد".

 

رومیان دیگر از جمله Pliny (23 تا 79 میلادی)، Tactius (55 تا 117 میلادی)، Solinus (قرن سوم میلادی)، و Claudiun (اواخر قرن چهارم تا اوایل قرن پنجم میلادی) هر یك شرح مفصلی در مورد ققنوس نوشته اند. روحانیون مسیحی نیز افسانه ققنوس را به اشكال مختلف و با تعابیری در جهت باورهایشان نوشته اند و به آن شاخ و برگ داده اند. از جمله St. Clement در روم (حدود سال های 90 تا 99 میلادی) نوشت:

"از جسد ققنوس كرمی به وجود می آید كه پس از رشد كردن بال در می آورد و آشیانی را كه استخوان های سلفش در آن است از سرزمین مصر به شهر آفتاب می آورد و كشیشان حساب سال ها را می كنند تا آن پانصدمین سال باشد. شگفتا كه خالق این جهان به آنان كه با ایمان راسخ در خدمتش بوده اند، ولو یك پرنده، عمر دوباره می بخشد."

 

روحانی دیگر Tertullian (متولد 150 تا 160 میلادی) با تاكید بر این كه در هر زمان فقط یك ققنوس وجود دارد و هم اوست كه می رود و باز می گردد، این پرنده را شاهد زنده برای رستاخیز جسمانی نوع بشر می دانست. بعدا Lactantius (متولد 250 و متوفی بعد از 317 میلادی)، كه معلم Cripsus پسر كنستانتین بود، ققنوس را اثباتی برای زندگی پس از مرگ تلقی می كرد. لاكتانتیوس مطالب بسیار به افسانه ققنوس افزود كه در واقع پایه بسیاری از داستان های بعدی در مورد ققنوس گردید. وی در پایان مقاله خود می نویسد:

"تنها دلخوشی ققنوس مرگ است، برای آن كه بتواند زاده شود ابتدا می خواهد كه بمیرد. او فرزند خویشتن است. هم والد خویش است و هم وارث خود، هم دایه است و هم طفل. در واقع او خودش است ولی نه همان خود، زیرا او ابدیت حیات را از بركت مرگ به دست آورده است."

 

در زمان لاكتانتیوس، بر روی سكه های كنستانتین و پسران او ققنوس نقش گردید. Rufinus (متولد 344 میلادی) که یک روحانی مسیحی بود در سال 408 میلادی نوشت:

"در حالی كه ققنوس بدون جفت گیری می زاید و زاده می شود، چرا باید آبستنی مریم باكره و بكرزایی او برای ما شگفت انگیز باشد؟"

 

و بالاخره روحانی دیگری به نام سن گریگوری (َ538 تا 593 میلادی) در كتابی تحت عنوان "عجایب هفتگانه" كه در آن ققنوس در مرتبه سوم قرار داشت نوشت:

"معجزه ققنوس را باید برهان روشنی بر معاد جسمانی انسان دانست، انسانی كه از خاك به وجود آمده و به ذرات خاك تبدیل می شود و با صور اسرافیل دوباره از همین ذرات بر خواهد خاست."

 

طول عمر ققنوس را در نخستین منابع 500 سال گفته بودند در حالی كه لاكتانتیوس و كلادین آن را هزار سال، سولینوس حداكثر 12954 سال، پلینی 540 سال و تاكیتوس 1461 سال دانسته اند. ادبیات قرون وسطی، به ویژه متون كلیسا، نیز سرشار از اشارات و مضامین مربوط به ققنوس است و طول وتفصیلی كه طی قرون به آن داده اند اصل اسطوره را دو چندان شگفت آور جلوه می دهد. آثار نویسندگان و شاعران قرون جدید و معاصر در مغرب زمین كه در آن ها به ققنوس اشاره رفته نیز بسیار زیاد است (5). از مجموع این مطالب می توان دو روایت كلی برای ققنوس ارائه داد: الف) یكی آن كه از بدن بی جان والدش به وجود می آید و جسد والدش را به شهر هلیوپولیس می برد و در قربانگاه معبد آفتاب می سوزاند، ب) دیگر آن كه ققنوس در تلی از چوب و خاشاك خوشبو آتش می افكند، بال می زند و شعله می افروزد، خود در آتش می سوزد و از خاكسترش ققنوسی دیگر زاده می شود. بطور خلاصه، "ققنوس در آتش می سوزد و دیگر بار از خاكستر خود زاده می شود". در زبان انگلیسی مثلی است كه "هر آتشی ممكن است ققنوسی در بر داشته باشد."(Any fire might contain a phoenix.) ، مشابه این بیت از سعدی که: هر بیشه گمان مبر که خالیست/شاید که پلنگ خفته باشد.

 

در خلال بحث پیرامون اسطوره ققنوس غالبا پای دو سه واژه و مفهوم دیگر نیز به میان می آید كه به جهت تشابه در لفظ و ارتباط با موضوع به توضیح آن ها پرداخته می شود:

 

نخل را در زبان یونانی Phoenix و به عبری Phenice می نامند. اسم جنس این درخت در گیاهشناسی Phoenix (نخل خرما =  (Phoenix dactyliferaمی باشد. علاوه بر تشابه اسمی، برگ نخل كه مستقیما از تنه درخت می روید، كاملا شبیه به بادبزن است و با بال و بال زدن ققنوس در برافروختن آتش بی شباهت نیست. همچنین برگ نخل به خورشید و اشعه آن شباهت دارد. ضمنا نخل های جوان به طور طبیعی در پای نخلِ مادر ققنوس وار سر بر می آورند و عمری طولانی می كنند. متون مذهبی قرون وسطی غالبا ققنوس را به صورت نشسته بر روی نخل نشان می دهند. به درستی معلوم نیست كه درخت و پرنده كدام یك از دیگری نام گرفته است.

 

●هردوت به پرنده اسطوره ای دیگری در مصر باستان اشاره می كند به نام بنو كه امروزه آن را با الفبای لاتین به اشكال bennu، benu، ben.w و bn.w می نویسند. افسانه بنو كاملا شبیه به ققنوس بوده است: در آتش می سوخته، دگر بار تولد می یافته، به شهر هلیوپولیس پرواز می كرده ومبدا سال و تاریخ جدید بوده است. در یكی از نقوش مصر باستان چنین آمده كه "من بنو هستم كه خودش را به وجود می آورد و عطر و بخور به الهه رستاخیز می دهد." بنو در مصر یك اسطوره خورشیدی بوده با این تفاوت با ققنوس كه بنو در نقاشی های مصری به صورت یك پرنده آبی و به شكل مرغ ماهیخوار نشان داده شده است و نكته جالب آن كه كلمه بنو نیز مانند ققنوس به هر دو معنی نام پرنده و نخل خرما بوده است.

 

Phoenicia یا فنیقیه نام كشوری باستانی بوده كه به صورت نواری باریك در ساحل مدیترانه، در غرب لبنان كنونی، قرار داشته است. فنیقیه معرب اسمی است كه یونانی ها به این سرزمین داده بودند و به معنی الهه آفتاب سرخ است. ققنوس در زبان یونانی به معنی رنگ سرخ یا ارغوانی است و فنیقی ها را مبتكر و سازنده این رنگ می دانند. کلمه Phoenicean هم به معنی فنیقی (اهل فنیقیه) و هم صفت مربوط به رنگ سرخ یا ارغوانی است. بنابراین، نام این سرزمین و معنی آن، وجود شهر آفتاب (بعلبك) در آن جا، و بال و پر سرخرنگ یا ارغوانی ققنوس با هم بی ارتباط به نظر نمی رسند. برخی ققنوس را پرنده ارغوانی و پرنده فنیقیایی هم نامیده اند (6).

 

در تاریخ اساطیر و ادبیات باستان، این پرنده افسانه ای با قو مشابهات و مشتركات بسیار دارد (7). برخی معتقدند كه اسطوره ققنوس از قو پدید آمده و نوای ققنوس را در زمان مرگ همانند سرودی می دانند كه بنا بر اساطیر یونانی قو برای آپولون خوانده بود. از سقراط نقل است كه "من از قو كمتر نیستم كه چون از مرگش آگاه شود، آوازهای نشاط انگیز می خواند و با شادی و طرب می میرد". در زبان فرانسه، آخرین تالیف زیبای یك نویسنده را "آواز قو" می نامند. شاید از همه چشمگیرتر تشابه لفظ ققنوس با نام علمی جنس قو در پرنده شناسی (Cygnus)، با نام قو در زبان یونانی (koknus) و با نام قو در فارسی باشد.

 

در ادبیات معاصر ایران چند باری به ققنوس اشاره شده است، از آن جمله نیمایوشیج با استعاره ققنوس حال و وضع خود را بیان کرده است:

ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه جهان

آواره مانده از وزش بادهای سرد

بر شاخ خیزران

بنشسته است فرد

بر گِرد او، به هر سر شاخی، پرندگان

.

.

.

بانگی بر آرد از ته دل سوزناك و تلخ

كه معنیش نداند هر مرغ رهگذر

وانگه ز رنج های درونیش مست

خود را به روی هیبت آتش می افكند

باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ

خاكستر تنش را اندوخته ست مرغ

پس جوجه هاش از دل خاكسترش به در.

در شعر نیما، خیزران یا نی کنایه از قلم است و فرد نشستن بر سر آن توصیف یكه و تنها بودن او در شعر نوست. نیما به اشاره می گوید که شعر نو برای بسیاری ناآشناست. او سرانجام با رنج درون می سوزد، با این امید كه پویندگان راهش ققنوس وار در آینده سر بر آورند و به كار او حیات جاوید بخشند.

از دکتر شفیعی كدكنی است که:

در آنجای كه آن ققنوس آتش می زند خود را

پس از آنجا كجا ققنوس بال افشان كند در آتشی دیگر

خوشا مرگی دگر

با آرزوی زایشی دیگر.

احمد شاملو دفتر شعری دارد با عنوان " ققنوس در باران" (45-1344)، ولی شعری با این عنوان در آن دفتر نیست و در چاپ های موجود نیز مقدمه ای بر دفتر که تسمیه آن را توجیه کند وجود ندارد، و بالاخره نمایشنامه ققنوس است از محمود دولت آبادی. به رغم این اشارات، طی هزار سال شعر فارسی، از رودكی تا فروغی بسطامی، ققنوس یا دیگر صُور نگارش آن (ققنس، قوقنس، قوقنوس و قوقینوس( فقط در یك شعر از عطار در منطق الطیر مضمون قرار گرفته است(8)، احتمالا به این دلیل که ققنوس یك اسطوره ایرانی نیست. عبارات کوتاهی که در مورد این مرغ افسانه ای در منابع مختلف (آنندراج، برهان قاطع، لغت نامه دهخدا، فرهنگ معین و ...) آمده در لفظ و معنی به نقل از یكدیگرند و از چند و چون این اسطوره و سابقه آن در تمدن های مصر و یونان و روم کمترین رد پایی بدست نمی دهند و شگفتا كه هیچ یك از آنان به اثر منحصر به فرد فارسی از عطار اشاره ای ندارند.

 

عارف بزرگ و نامی فریدالدین عطار نیشابوری شعر عارفانه ای در منطق الطیر زیر عنوان حکایت مرگ ققنوس دارد كه حتی مولفان خارجی از آن نام می برند (9). ابتدا چکیده ای از این حکایت بصورت نثر آورده می شود: "ققنوس (یا به شیوه نگارش در دیوان عطار ققنس) مرغی است عجیب از هندوستان (10)، دارای منقاری سخت و دراز، با تقریبا صد سوراخ (= ثقبه) كه هر سوراخ آن، مانند نی، آوایی دگر دارد. ققنوس تنها و بی جفت است و نغمه حزین او حیوانات دیگر را بیخود و بی قرار می كند. دانشمندی علم موسیقی را از آوای او فرا گرفت. نزدیك به هزار سال عمر می كند و زمان مرگ خود را به خوبی می داند. در وقت مرگ هیزم فراوان گرد می آورد، آوازهای بسیار حزین از دل پر خون می خواند، دیگر حیوانات به دورش جمع می شوند و برخی در برابرش جان می دهند، در دم آخر چنان سخت بال بر هم می زند كه از آن آتش می جهد و او را با انبوه هیزم به آتش می كشد، بعد می سوزد و به كلی خاكستر می شود، و از میان خاكستر بچه ققنوسی پدید می آید، و چه كس تا كنون زاییدن پس از مردن را دیده است؟ ققنوس در پس عمری طولانی با رنج و درد، بی یار و فرزند، تنها و بی پیوند، بالاخره عمرش به سر می رسد و اجل او را می گیرد. در سراسر عالم هیچ كس را از مرگ رهایی نیست و عجیب آن كه هیچ كس را هم قصد و رغبتی به آن نیست. مرگ سخت و قسی است ولی باید با نرمی با آن رو به رو شد، و شاید در میان همه كارها از همه سخت تر همین باشد."

 

این نكته نیز درخور توجه است كه عطار بر مبنای این اعتقاد كه همگان طعم مرگ را می چشند (كل نفس ذائقة الموت)، در مقابل این باور دیرینه اقوام و ملل مختلف كه طی قرون و اعصار ققنوس را نماد و نماینده حیات جاودان می دانستند، تنها كسی است كه در آن زمان با صراحت و روشنی ققنوس را فانی و بچه ققنوس سر از خاكستر برآورده را زاده او، نه خود او، می داند و در ابیات آخر شعر بر همه گیر بودن مرگ و ضرورت آمادگی برای مقابله با مرگ تاكید می كند.

 

                                                حكایت مرگ ققنس

 

هست ققنس طرفه مرغی دلستان                             موضع این مرغ در هندوستان

سخت منقاری عجب دارد دراز                                همچو نی در وی بسی سوراخ باز

قرب صد سوراخ در منقار اوست                            نیست جفتش طاق بودن كار اوست

هست در هر ثقبه آوازی دگر                                  زیر هر آواز او رازی دگر

چون به هر ثقبه بنالد زار زار                                مرغ و ماهی گردد از وی بی قرار

جمله پرّندگان خامش شوند                                    در خوشی بانگ او بیهش شوند

فیلسوفی بود دمسازش گرفت                                 علم موسیقی ز آوازش گرفت

سال عمر او بُوَد قرب هزار                                    وقت مرگ خود بداند آشكار

چون ببُرّد وقت مردن دل ز خویش                          هیزم آرد گرد خود ده خرمه بیش

در میان هیزم آید بی قرار                                      در دهد صد نوحه خود زار زار

پس بدان هر ثقبه ای از جان پاك                            نوحه ای دیگر بر آرد دردناك

چون كه از هر ثقبه هم چون نوحه گر                      نوحه دیگر كند نوعی دگر

در میان نوحه از اندوه مرگ                                  هر زمان بر خود بلرزد هم چو برگ

از نفیر او همه پرّندگان                                         وز خروش او همه درندگان

سوی او آیند چون نظارگی                                    دل ببرند از جهان یك بارگی

از غمش آن روز در خون جگر                               پیش او بسیار میرد جانور

جمله از زاری او حیران شوند                                بعضی از بی قوتی بی جان شوند

بس عجب روزی بود آن روز او                             خون چكد از ناله جان سوز او

باز چون عمرش رسد با یك نفس                            بال و پر بر هم زند از پیش و پس

آتشی بیرون جهد از بال او                                    بعد آن آتش بگردد حال او

زود در هیزم فتد آتش همی                                    پس بسوزد هیزمش خوش خوش همی

مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند                       بعد از اخگر نیز خاكستر شوند

چون نماند ذره ای اخگر پدید                                 ققنسی آید ز خاكستر پدید

آتش آن هیزم چو خاكستر كند                                 از میان ققنس بچه سر بر كند

هیچ كس را در جهان این اوفتاد                             كو پس از مردن بزاید یا بزاد؟

گر چو ققنس عمر بسیارت دهند                             هم بمیری هم بسی كارت دهند

سال ها در ناله و در درد بود                                  بی ولد بی جفت فردی فرد بود

در همه آفاق پیوندی نداشت                                   محنت جفتی و فرزندی نداشت

آخرالامرش اجل چون یاد داد                                 آمد و خاكسترش بر باد داد

تا بدانی تو كه از چنگ اجل                                   كس نخواهد برد جان چند از حیل

در همه آفاق كس بی مرگ نیست                            وین عجایب بین كه كس را برگ نیست

مرگ اگر چه بس درشت و ظالم ست                        گردن آن را نرم كردن لازم ست

گر چه ما را كار بسیار اوفتاد                                 سخت تر از جمله این كار اوفتاد


 

یادداشت های زیرنویس

=============

1. Webster’s Encyclopedic Unabridged Dictionary of the English Language, Portland House, New York, 1989.

 

2. R. Van Den Broek, The Myth of the Phoenix, E. J. Brill, Leiden, Netherlands, 1972.

این کتاب، با 485 صفحه و 40 گراور و بیش از هزار زیرنویس، مشتمل بر توضیحات و منابع، رساله دكترای مولف در دانشگاه Utrecht در هلند بوده است. نوشته های مورخان باستان در مورد ققنوس از این مأخذ نقل گردیده است.

 

3. در متن انگلیسی، myrrh آمده که هم نام نوعی صمغ یا رزین است که با آن مواد خوشبو و بخور دهنده می سازند و هم نام درخت یا درختچه ایست از جنس Commiphora که این صمغ را تولید می کند. در مأخذ زیر، Mirrh درختی بومی ایران دانسته شده که صمغی به رنگ سرخ مایل به سیاه تولید می کند:

[Laufer, Berthold. 1919. Sino-Iranica: Chinese contributions to the history of civilization in ancient Iran. Field Museum of Natural History, Chicago. Publication 201, Anthropological Series, Vol. 15 (No. 3), pp. 460-461.]

 

4. Helio به معنی خورشید (جنس گل آفتابگردان = Helianthus) و Polis به معنی شهر (شهربانی = Police) است، مانند پرسپولیس و مینیاپولیس. خرابه های شهر قدیمی هلیوپولیس در شمال مصر قرار دارد. ضمنا نام قدیمی بعلبك در زبان یونانی، در شمال كشور لبنان، هلیوپولیس بوده و در نوشته هردوت و دیگران در مورد پرواز ققنوس از مصر به شهر آفتاب، باید اشاره به شهر اخیر (بعلبك) باشد.

 

5. Lyna Montgomery, The Phoenix: Its use as a literary device in English from the 17th to the 20th century, D. H. Lawrence Research, 1972, Vol. 5, pp 268-323.

 

6. ضمنا ققنوس نام یك صورت فلكی در نجوم است كه در این جا مورد بحث قرار نمی گیرد.

 

7. فرهنگنامه ادبی فارسی، دانشنامه ادب فارسی 2، به سرپرستی حسن انوشه، سازمان چاپ و انتشارات، تهران، 1376، صفحه 9-458.

 

8. در قصیده معروف (روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست ...) از ناصر خسرو، در برخی نسخ، بیت زیر وجود دارد که در آن از ققنس همراه با دیگر مرغان نام برده شده، بی آن که اشاره یا کنایه ای در بر داشته باشد:

چون من كه تواند كه پرد در همه عالم                                 از كركس و از ققنس و سیمرغ كه عنقاست

در بیت زیر از قاسم انوار (متوفی 837 قمری) نیز به نغمه ققنوس اشاره شده که مشخصه ی این مرغ افسانه ای نیست:

لاف عرفان می زند آن زاهد لاغر شکار                                نغمه ققنوس را با جقجق عقعق چه کار

جقجق = ناله و فریاد مرغان (زخمی). عقعق = نوعی زاغ.

فقط بیت زیر از میرزا محمد تقی حجّة الاسلام متخلص به نیّر، شاعر عهد قاجار (1248 تا 1312 قمری)، به سوختن ققنس اشاره دارد:

از هوش جانگداز شد آب استخوان من                                 آن ققنسم کز آتش خود سوخت جان من

 

9. مأخذ 2 بالا، صفحه 481.

 

10. در متون مختلف طی قرون متمادی، ققنوس را با مرغ افسانه ای Gardua در هند مرتبط و حتی آن را پیشینه ی اسطوره ققنوس دانسته اند. در مجلدات Bestiary یا Beast Book كه طی قرن 12 و 13 میلادی از سوی كلیسا منتشر می شده نیز ققنوس رامرغی از هندوستان می دانستند كه با عصر عطار (متوفی 1229 میلادی) مطابقت دارد. ضمنا به نقل از فرهنگ بزرگ سخن، ابن ایوب الحاسب الطبری از دانشمندان قرن پنجم قمری در کتاب تحفة الغرائب آورده که "در هندوستان مرغی است که آنرا ققنس خوانند".

 

نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 10:22    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

تعهد در برابر زبان، نيمی از تعهد اجتماعی نويسنده

مقاله مربوط به شولوخوف را خوانديد و از نظريات او درباره آثار خود آگاه شديد. اكنون جاى آن است به ترجمه آثارى از او كه به فارسى برگردانده شده نيز نگاهى بكنيم.
 آنچه در اين صفحات مى‏آيد مقاله‏ئى است كه به سال 1350 نوشته شده و در كيهان سال 1351 به چاپ رسيده است در باب ترجمه كتاب‏هاى دُن ِ آرام و زمين ِنوآباد. اصل مقاله كه در دست نيست به دو تا سه برابر اين بالغ مى‏شد و لحن جدى‏ترى داشت. نويسنده كه نمى‏توانست دربرابر سهل‏انگارى‏هاى و قلم‏اندازى‏هاى مترجم كتاب خاموش بماند، در عين‏حال گرفتار اين محذور نيز بوده كه در آن شرايط اختناق، اين مواجهه نمى‏بايست به شكلى صورت گيرد كه مترجمى در صف مبارزان ضد رژيم به هر ترتيب بى‏اعتبار شود. لاجرم حدود دوسوم از حجم مطلب كاست و از ذكر نام كتاب‏هاى مورد نظر چشم پوشيد و در عوض نسبت به مترجم - كه نامش ذكر نمى‏شد به تعارفاتى پرداخت كه در اين تجديد چاپ، تا آنجا كه به يكدستى مطلب خدشه وارد نياورد حذف شده است. مع‏ذلك اگر اين مقاله امروز نوشته مى‏شد بى‏گمان لحن ديگرى مى‏داشت. چرا كه با زبان الكن به نويسندگى پرداختن و زبانى چنين فصيح و زيبا را زشت و مجدّر كردن امرى نيست كه قابل بخشايش باشد، و تعهدات مسلكى و عقيدتى و فداكارى و پايدارى آن كه مسأله ديگرى است نيز چنان دستاويزى نيست كه بتواند آن را توجيه كند.


        گه‏گاه براى آدمى مسائل پيچيده‏ئى مطرح مى‏شود. مسائلى كه نه مى‏توان بى‏خيال از كنارشان گذشت و احساس وجودشان را با شانه بالا افكندنى آسان گرفت، نه مى‏توان بى‏بررسى دقيقى از جوانب كار يا تعيين يك‏طرفه موضع خويش در مقام مخالف يا موافق، با آن‏ها مواجهه يافت و به سادگى پيهِ عواقب‏بينى فروبردن در آن‏چنان مسائلى را به‏تن ماليد. چرا كه «حقيقت» معمولاً از راهكوره‏هائى به باتلاق مسائل مى‏زند كه اگر بخواهى بى‏گُدار سربه‏دنبالش بگذارى چه‏بسا با جان خويش بازى كرده‏اى: دامن آن گريزپاى شيرينكار را به‏دست نياورده، هنگامى چشم مى‏گشائى و به‏خود مى‏آئى كه تا خرخره در لجنى سياه و چسبنده گرفتار آمده‏اى يا گندابى تيره يكباره از سرت گذتشه است!
    گاهى ايجادكنندگان آن‏گونه مسائل، خود به‏راستى «در ِمسجد» مى‏شوند كه نه مى‏توان‏شان كند، نه سوخت.
    مثلاً چه مى‏گوئيد در موضوع نويسنده‏ئى كه روز و شب قلم مى‏زند در راه عقايد خود پيكار مى‏كند و خستگى به‏خود راه نمى‏دهد - اما از سوى ديگر در وظيفه خود به‏عنوان يك «پاسدار زبان» بى‏خيال مانده است. به‏اعتلاى آن نمى‏كوشد. در آن تنها به‏صورت وسيله‏ئى موقت مى‏نگرد و آن را به‏جد نمى‏گيرد. همچون رهگذرى كه رفع خستگى و تناول نارهاى را ساعتى بركنار راه به سايه درختى فرود آمده باشد، چون نيازش برآمد ديگر به پيراستنِ آن سايه گاه همت نمى‏كند، زباله و كاغذپاره و خرده استخوان و خاكسترِ اجاق سنگى را به‏جا مى‏گذارد و مى‏گذرد بى‏انديشه به آيندگان و سايه جويان - كه در آن سايه گاه، تنها به‏چشم چيزِ مصرفىِ گذرائى نظر افكنده است نه چيزى داشتنى و ماندنى.
    در حق اين چنين نويسنده‏ئى چگونه حكم مى‏كنيد؟
    خوب. مسأله‏ئى كه اين روزها با آن درگيرم و براى گشودن آن چنگ به زمين و زمان انداخته‏ام اين چنين مساله‏ئى است. و چنان افتاد كه دوستى آسانگير و زود راضى درباره كتابى كه به‏تازگى خوانده بود و هنوز نشئه آن مستش مى‏داشت با من گفت:
    - «محشر است! آخر من كه اديب و نويسنده نيستم. چه‏طور بگويم؟ فوق‏العاده است. عالى است. بى‏نظير است. معجزه است!... و چه ترجمه‏ئى! نمى‏دانم اگر نويسنده آن فارسى مى‏دانست و چنين ترجمه‏ئى را از كتاب خود مى‏ديد چه مى‏گفت... به‏جان تو حاضرم بى‏چك و چانه پنج سال از عمرم را بدهم و قيافه نويسنده‏ئى را كه با چنين ترجمه‏ئى از كتاب خود روبه‏رو مى‏شود به‏چشم ببينم!»
    و چندان از اين قبيل، كه مرا واداشت تا كتاب را بخوانم و درنتيجه با اين‏چنين مسأله‏ئى رو در رو درآيم:
    آيا براى يك نويسنده (يا شاعر يا مترجم) تنها و تنها نفس «تعهد اجتماعى» كافى است؟ و به عبارت بهتر و گسترده‏تر: آيا تعهد درقبال ادبيات و به‏خصوص زبان، چيزى جدا از تعهدات اجتماعى و انسانى يك نويسنده است؟ يا از لحاظ اهميت در سطحى فروتر از آن قرار مى‏گيرد؟ و باز به‏عبارتى ديگر: آيا يك نويسنده يا مترجم مجاز است در آفرينش اثرى براساس تعهد اجتماعى و انسانى خويش، يا در برگرداندن اثر نويسنده‏ئى كه هم‏عهد و همرزم اوست، زبانى اصيل و پخته را كه قالبِ ده‏ها و صدها شاهكار علمى و ادبى و تاريخى و فلسفى بوده است، خواه ازسر ناتوانى و كمبود قدرت يا شناخت، و خواه از سراهمال ناشى از شتابكارى يا بى‏دقتى، در شكلى نه چندان موافق به‏كار گيرد؟ و آيا لطمه‏ئى كه از اين رهگذر بر پيكر زبان و ادبيات خويش وارد مى‏آورد لطمه‏ئى مستقيم بر تعهد و مسئوليت شخص او نيست؟
    دوستى كه از خواندن ترجمه آن كتاب به‏رقص درآمده بود از زمره كسانى است كه ميان «مفهومِ‏دلپذير» و «بيانِ‏دلپذير» فرقى نمى‏گذارند. يك «محتواى دلنشين» چنان راضيش مى‏كند كه ديگر براى پرداختن به‏چند و چونِ «بيان» مجالى نمى‏يابد. براى او همان «مطلب» كافى است. اين‏كه چه بود و چه شد. و در نظر او «ادبيات» تنها همين است... او بَهْ بَهْ گوى و خريدار «مناظر زيبائى» است كه بر تابلو نقش شده باشد، و ديگر با پرداخت وَن گوگ يا وِلامينك يا گابريل مونتز كارش نيست. همين‏قدر كه منظره «باصفا» بود كار تمام است، خواه پاى پرده را هِككِل امضاء كرده باشد يا كوكوشكا، مانه يا اميل نولده، يا خودْ فلان نقاشِ منظره‏سازِ فلان آتليه لاله‏زارنو... مى‏خواهم بگويم كه او فريب «ماجرا»ى مورد بحث در كتاب را خورده با ذهن غيرانتقادى خويش آن را به‏حساب «ترجمه درخشان كتاب» گذاشته است. وگرنه چه‏بسا يك منتقدِ چموشِ مخالف، به‏سادگى، مترجمِ آن را كند كه در برگردان كتاب، تنها «بازار فروش» را درنظر داشته نه تعهد را - و مدعى شود كه «شتابِ» او در رساندنِ جنس به بازار، از هرجمله آثارى كه به فارسى برگردانده هويداست. و بگويد: نمونه مى‏خواهيد؟ بسيار خوب. اين‏ها چند جمله از يك برگردان بسيار مشهور چندسال پيش اوست:
    [او] هنگام يكى مانده به آخرين جنگ ِروس و ترك به‏ده ِ    بازگشت.
    لعبتِ تُرك، چيزِ بسيار حرف ِمفتى است.
    سرش به‏خاموشى روى پشتى مى‏طپيد. (كه ضمناً منظور از «پُشتى» البته «بالش» است.)
    واى بسا كه بسيارى كسان، كم‏وبيش يا خواه و ناخواه به‏مدّعاىِ آن منتقد چموش باور كنند. چرا كه سهل‏انگارهاى آن كتاب‏ها يكى و دو تا و ده تا نيست.-
    در سراسر كتاب، همه‏جا «صدادادن» به‏جاى «صدا درآوردن» آمده است:
    [اسب‏] در حالى كه دندان‏هايش را صدا مى‏داد، آبى را كه از ميان لبانش فرو مى‏چكيد مى‏جويد.
    انگشت‏هاى دستش را صدا مى‏داد.
    و در اين كتاب ِاخير هم:
    با سر و روى جدّى آش ِارزان مى‏خورد و دانه‏هائى را كه خوب نپخته بود زير دندان صدا مى‏داد.
    پس از وجه وصفى، همه‏جا و در هر دو كتاب «واو» ربط آمده است:
    دمرو خوابيده و دستش از پوستين بيرون است.
    نماز به‏پايان رسيده و كوچه پراز مردم بود.
    همه‏جا و در هر دو كتاب افعالِ متمم نابه‏جا و نادرست است:
    عين لكوموتيف زوزه مى‏كرد.
    پوزخندكنان گفت...
    همه خاموش گشتند. (ناچار يعنى براثر مثلاً وِرد يا طلسمى مسخ شدند و به‏شكل «خاموش» درآمدند.)
    ويران ساختند. (كه البته يعنى ويران بنا كردند!)
    همه‏جا صفت‏ها غيرمتعارف است و غيرقابل انطباق با موصوف:
    فرياد نازكى كشيد.
    خنده درشت و انبوه.
    در پنجه‏هاى هنوز گرم مانده‏اش لرزش نازكى دويد.
    همه جا «هم‏اينك» به‏جاى «هم‏اكنون» نشسته است:
    بر لبان سرخش هم اينك لبخندى نشسته بود.
    كه اينك، درست مترادف VOICI فرانسوى است نه به معناى اكنون. و تركيب هم‏اينك يكسره ناممكن و بى‏معنى است.
    همه‏جا در عوضِ راه «جاده» آمده است، حتى در اصطلاح معروفى چون «كسى را به‏جائى راه ندادن»:
    داد زد: مادرسگ را جادّه‏اش نده!
    آن هم نه فقط يك‏جا و دوجا، كه همه جا!
 
    ***
 
    اين‏ها نمونه‏هائى بود از چند صفحه اول يك كتاب چند جلدىِ هزار و هشتصد صفحه‏ئى. حالا برويم به‏سراغ چند صفحه آخرِ كتابِ نهصد صفحه‏ئى اخير همين مترجم درست است كه گمان كنيم خودِ اين كار، يعنى ترجمه دوهزار و پانصد ششصد صفحه كتاب، براى آن كه كسى به زبان مادرى خود نهايت تسلط را پيدا كند مى‏تواند مشق و تمرينى جانانه باشد. اما چنان كه خواهيم ديد، تازه در انتهاى اين همه تمرين و ورزش، كارِ فارسى نويسىِ مترجم به‏آنجا رسيده است كه رفته‏رفته، اگر مى‏ديديم يكسره زبانِ آن شاگرد خرّاطِ رشتى را اختيار كرده است مسلماً ديگر حيرت نمى‏كرديم.
    اما شاگرد خرّاطِ رشتى، قهرمانِ كوچولوى متلى است كه سال‏ها پيش از نيماى جاودانْ ياد شنيده‏ام. كه روزى استاد خراط رشتى به پادوِ خردسال دكّه خود گفت: «اين يكشاهى را بده به كَلبه آقاى بقال، بگو استادم گفته است توتون ملايم بده.»
    بچه در راه بازيگوشى كرد، و با آن‏كه مفهومِ كلّىِ جمله استاد در خاطرش مانده بود، كلمات يكشاهى و ملايم را ازياد برد. لاجرم چون به دكّه بقال رسيد، به كَلبه آقا گفت:
 «- اوسام سلام رساند، گفت اين بچّه صْنّارى را بگير توتونِ يَواش بده!».
    و كتاب (كه چنان كه گفتم، تنها آخرين صفحات جلد دوم آن مورد استناد قرار گرفته) سرشار از كلمات و عباراتى است كه يكسره يادآور توتون يواش است:
    با شگفتى آرميده‏ئى نگاهش كرد.
    حالا ديگر زندگيم يوخلا بود. (كه يوخلاى مترادفِ يالقوز و بيعار، به‏معنى مرفه و آسوده آورده شده!)
    پيرزن، هرچه هم زير گوشش بجنبه، باز دهنش ميچاد بچه دنيا بياره. (كه «زير گوش جنبيدن» نيست و «سر و گوش جنبيدن» است؛ و از آن گذشته «دهنش ميچّاد» به‏عبارت فصيح يعنى «غلط زيادى مى‏كند» - و اين پيرزن غلط زيادى نمى‏كند، بلكه خيلى ساده و منطقى: بچه آوردن برايش امرى ناممكن است!
    بابا، با سر و روى بسيار مهم از كنارش گذشت. (كه حاضرم گردنم را ضمانت بدهم كه منظور از سر و روى بسيار مهم «قيافه‏ئى سخت حق به‏جانب يا «حالتى جدى» بوده است!)
    سرماها كه ميشه، خساست مى‏كنه. (و تازه چرا «خسّت» يا كلمه عامينه‏ترش «ناخن خشكى» نه؟)
    دست پرگوشت دختر را از بالاى آرنج فشرد. (كه صدالبته يعنى بازوى فربه دختر را...)
    وَر كشيدن... (نه،به‏معنىِ مثلاً بالا كشيدنِ پاچه شلوار يا پاشنه گيوه نيست. بلكه به‏طريق اولى به‏معنى «درآوردن» است، آن هم در آوردنِ مالبندِ سورتمه از جايش!- مى‏گوئيد نه؟ پس گوش كنيد): «تنبليش نيامد بره اون را وربكشه و سورتمه را ناقص كنه... وقتى اون تنبليش نياد مالبند را وربكشه بيرون، لابد تنبليش نمياد با اين مداواى خودش جانم را از تنم وربكشه؟» (و سلاستِ جمله را هم كه لابد متوجه شديد!)
 دزدانكى رفتم تو حياط. (شاهكار لغت تركيبى است، و مخلوطى از دزدانه و دُزدكى. عينهو چون كلمه جانخانى، كه فشرده مركبِ «جانى» است به‏معنى جنايتكار و «خانى» است به‏معنى خيانتكار!)
    چهار چنگالى چسبيدن. (كه البته همان «چاچنگولى» است در شيوه لفظ قلم. نظير «مَجنان» و «مَغبان» و «هانى‏مان» كه تلفظهاى درست و كتابىِ مجنون و مغبون و هانى‏مون است.)
    از خشم، تفى زير پا له كرد...
    روحيه‏شان پائين‏تر مى‏رفت. (كه البته يعنى ضعيف‏تر مى‏شد!)
    روى تختخواب گنديده‏اش
    روى تخته‏هاى وِلرمْ در رفت و آمد بود.
    اين زن‏ها خيلى پرمايه‏اند. (كه منظور «پراستعداد» نيست بلكه دقيقاً «پررو» و «وقيح» است. چاى پررنگ را مى‏توان پرمايه گفت، امّا شخص وقيح را مى‏گويند «مايه‏اش زياد است»).
    همديگر را دور دور مى‏بينم. (كه همان «ديربه‏ديرِ» قديمى خودمان باشد.)
    چى دارى آنجا نوك دماغت بلغور مى‏كنى؟ (بايد توجه داشت كه براساس اعلاميه حقوق بشر: هركس، از هر رنگ و نژاد و مذهب، مختار است هرجا كه ميل داشته باشد بلغور كند.)
 
    * * *
 
    كتاب شامل دوگونه انشاء است:
    1) شرح و تفصيل جاها و توصيف اشخاص و غيره، به‏سبك ادبى. و    2) گفت و گوى اشخاص با يكديگر، به‏سبك محاوره.
    مترجم در برگردان فارسىِ قسمت اول، با استفاده از آن سنّتِ قديمى كه با تبديل مى شودبه‏مى‏گردد، ومى‏كند به‏مى‏نمايد، واست به‏مى‏باشد هر نوع مطلبى را كه به‏شكل ادبيات درمى‏آورد دست به‏كار شده جمله‏ها را به‏ادبياتى كامل و بى‏نقص و تمام عيار مبدل كرده؛ چنان كه مثلاً همه جا فعلِ متممِ «شده» را كنار گذاشته به‏جاى آن «گشته» به‏كار برده است:
    شانه‏هاى پهناور و كج گشته آهنگر* يكى از چراغ‏ها خاموش گشت* ظرافت پيشين در او بيدار گشت* گيج گشتگى را از خود دور كرد* از فرط ملال خرف مى‏گشتند* به‏چهره خم گشته‏اش چشم‏دوخت* غلطك‏ها برزمينِ سفت گشته مى‏كوفتند* دست‏هاى خم گشته...
    اما ابتكارات اديبانه به‏همين مختصر پايان نمى‏گيرد و مترم از مصدرهاى متمم بسيارى چون: با دهان بى‏دندانش جويدن گرفت* خنده در كلاس و راهرو غلتيدن گرفت* در كوچه‏ها زمزمه بدخواهانى(!) خزيدن گرفت* سپس در كوچه دويدن گرفت* پيرمرد لب‏ها را جويدن گرفت نيز در سراسر كتاب استفاده كردن گرفته است، حتى در جمله محاوره‏ئىِ جوانكِ كارگرى كه به‏خنده حاضران در جلسه چنين اعتراض مى‏كند:
    جلسه حزبيه اين‏جا، واقعيته! اون‏هائى كه دل‏شان خنديدن مى‏خواد بيرون براى خودشان حلقه بزنند!
 كم نيست:
    بيش‏تر دندان شكن بود. (به‏جاى دندان شكن‏تر...)
    بعدش هم درباره زندگينامه (!) خودش برامان حرف مى‏زند. (و به‏عبارت ديگر: كتباً برامان سخنرانى مى‏كند.)
    دستش را يكسر بلند كرد. (يعنى تا جائيكه مى‏توانست...)
    با صداى بم خوش طنينى كه به‏قوت هم سر نمى‏داد، گفت...
    من لازمه همدردى مردم را طرف خودم داشته باشم. چون اگر اين همدردى را گيرش نيارم، (واويلا!)
    نيز لغات و تركيبات كاملاً ابتكارى و تازه‏ئى چون: شاينده (به‏جاى شايسته و شايان، آن هم در جمله محاوره‏ئىِ پيرمردِ عامى و بى‏سواد و خل وضعى كه انتقاد را امتقاد تلفظ مى‏كند!» دروغ دنبل (به‏جاى دروغ دَونگ بر وزن پلنگ، يا دروغ دون بر وزن چمن.) دخلش را دربيار (به‏جاى دخلشو بيار.) به گريه درافتاد (كه متأسفانه معنى «درافتادن» ستيز و كشمكش آغاز كردن است) و دلش به‏درد درآمد كه يعنى «دلش وارد درد شد»، و جز اينها...
    مى‏نويسد: «آنگاه بازآمد و روى رختخواب نمى‏توان گفت كه نشست، بلكه واريز كرد»!
    خوب. اين هم مفهوم تازه‏ئى براى واريز كردن است، كه ما تاكنون آن را به‏معناهاى ديگرى مى‏گرفتيم سواى واريختن يا فرو ريختن يا وارفتن!
    ***
 
    و اما «گفت و گوهاى به‏سبك محاوره» كه، ديگر بى‏هيچ ترديد شاهكار است. ولى اين كه ما نمى‏دانيم در كدام منطقه از قلمرو و زبان فارسى به‏اين شكل اختلاط مى‏كنند، چرا بايد گناهش به‏گردن مترجم كتاب نوشته شود؟
    اولاً در آن منطقه‏ئى كه نمونه زبانِ گپ‏زدن و اختلاطِ كردن‏شان در اين كتاب آمده مطلقاً حرف ِ«چه» وجود ندارد. نه به‏عنوان حرفِ پرستش (نظير چه‏قدر و چه‏طور ِخودمان)، نه به‏عنوان حرفِ تعجب و حيرت (مثلِ چه عجب! يا چه روئى دارى!) و نه به‏هيچ عنوان و هيچ معنا و به‏هيچ بهانه ديگر. بلكه جاى همه اين «چه»ها، خيلى راحت مى‏گويند «چى».
    امضا هم به‏چى خوبى مى‏كنم!
    اين جور يا چى جور؟
    زنم را چى به‏اين حرفا؟
    بَه، چى زود رنج!
    خدايا، من چى بكنم؟
    جانم! چى‏جورى اين را نمى‏فهمى؟
    مى‏بينى من چى‏جور شده‏ام؟
    چى دوستى با هم داشتيم ما!
    مى‏بينى چى كف مى‏زنند؟ (يعنى چه كفى...)
    واى! چه وحشتناك!
    چى ترسيدم! واى!
    بس‏كه زور داره، لعنتى! وحشتناكه چى زور داره!
    فكر نمى‏كنيد كه احتمالاً گويندگان اين جمله‏ها همگى از تركانِ پارسى گو بوده باشند؟
    اما بگذاريد همين جا، تا از اين موضوع نگذشته‏ايم، اين را گفته باشم كه «چه»ها فقط در يك مورد شكل خود را حفظ كرده‏اند، و آن هم در جمله «كسى چه مى‏داند» است... گيرم براى حفظ يكنواختى انشاى كتاب و براى اين كه به‏راستى يك عبارت سالم در سراسر آن به‏هم نرسد، درهمه نهصد صفحه كتاب و از دهان همه متكلّمان از سرهنگ و بقال و سياستمدار و گاوچران و قاضى و سپور، به‏شكل واحد و تغييرناپذيرِ «كس چه مى‏دانه» شنيده مى‏شود:
    كس چه مى‏داند باز اين ايلياى نبى چه به‏سرش زده.
    گرچه ظاهرش جوان آراميه، ولى آخر كس چه مى‏دانه.
 
    ***
 
    زبان محاوره كتاب، چنان كه گفتم، يكسره زبانى تازه است. زبانى كه در آن ميان كلماتِ فرهنگ رسمى و كلمات فرهنگ عاميانه حد و مرزى نيست. مثلاً در همين چند صفحه مورد استناد و بررسى، يك جا، پيرمردِ خل وضعِ بى‏سوادى كه به‏قصد خودنمائى به‏سخنرانى پرداخته، در همان‏حال كه اعتراض را احتراز و انتقاد را امتقاد تلفظ مى‏كند و حتى يك‏بار طوطى‏وار درمى‏آيد كه: «نمى‏تونيد منو از مسيل (مسير) فكرم دور بكنيد»، در سراسرِ گفتار دور و دراز خود از كلمات و تركيباتِ مطنطنى سود مى‏جويد كه نه تنها از بى‏سواد ابلهى چون او، بلكه حتى از دهاتيان تيزهوش و كلاسِ اكابر تمام كرده نيز بعيد مى‏نمايد. كلمات و جملاتى چون:
    ماكور و كچل‏ها «و غيرذلك»!
    وجود اين‏ها براى حِزب «شاينده» نيست!
    من «عنصر نامطبوعى» شده‏ام!
    چه داعى داره كه با زنم مصلحت كنم؟
    جملات محاوره‏ئى كتاب هم شاهكارهائى تمام رنگى از آب درآمده‏اند:
    تازه سرپيرى برم آرتيس بشم كه منو بكشند يا اين كه يك عضو بدنم را پشت و روش كنند؟... من ديگر روبه‏پيرى ميرم. هرچى غذا چرب و نرم باشد، يكى دوبار كه منو آن‏جور كه بايد و شايد بزنند، ديگر وقتشه كه جانم را به‏جان آفرين تسليم كنم. آن‏وقت من آن لقمه چرب را چه لازمش دارم؟ زنده زنده اون را از گلوم بيرون مى‏كشند... تو هم ديگر نمى‏خواد پاك بالكل منقلبش بكنى! همين كه گفتى فلان احمق ديوانه گوش يارو آرتيسه را چى جورى با دندان كند يا اين كه پاش را چى جورى براش پيچاندند و چى جورى كتكش زدند، و الآنه من گوش‏هام درد مى‏كنه، پاهام داره ميشكنه، استخوان‏هام تير مى‏كشه، انگار من اين بودم كه كتكم زدند و گوشم را گاز گرفتند و منو هرجا خواستند كشان كشان بردند...
    چى طور مى‏تونستم حرف اين شيطان را باورش كنم؟... همين تخم ابليس بود كه آن بُزه را يادش داد به‏ام حمله بكنه و هرجا كه دستش رسيد به‏ام شاخ بزنه... خودم ديدمش چى جورى اين حركات را به‏آن حيوان ياد مى‏دادش. چيزى كه بود آن وقت من از بيخش فكر نمى‏كردم كه داره اون را با من سرشاخ مى‏كنه ويادش ميده عمرم را كوتاه بكنه!
    دروغ دنبل بيشترك ميگى... كارت همه‏اش همينه.
    گرد و خاك هم توش نيست. اما پول تا بخواهى.
    به‏درد من از بيخش نمى‏خوره.
    ديگر هم آن دهنت را چفتش كن!
 
    ***
 
    اين‏ها نمونه‏هائى است كه همين‏طور سرسرى از پانزده بيست صفحه در اواخر كتاب انتخاب شده و شايد فقط دوسه جمله‏ئى از صفحات جلوتر يا عقب‏تر آن. شك ندارم كه اگر از نخستين صفحه كتاب به‏دقت و وسواس به‏گرد آوردن نمونه‏ها پرداخته بودم، دو ساعتى از ته دل خندانده بودم‏تان.
    با اين همه اما من نه دشمنم نه مدعى. و اگر خيرخواه نباشم بارى بدخواهِ كسى نمى‏توانم بود، به‏ويژه بدخواهِ همچون خودى كه دل از گشت و گذار و مال و خواسته برداشته كُنجى جسته است و به‏وظيفه قلمى مى‏زند.
    مردى به‏شيدائى عاشق زبان مادرى خويشم زبانى كه در طول قرن‏ها و قرن‏ها، ملتى پرمايه، رنج و شادى خود را بدان سروده است. زبانى تركيبى و پيوندى، كه به‏هر معجزتى در قلمروِ كلام و انديشه راه مى‏دهد.
    ما به‏نهالى خُرد كه كنارِجوئى رُسته است و دستِ خرابكار كودكى نادان شاخه‏ئى از آن مى‏شكند دل مى‏سوزانيم حال آن كه به هرسال هزاران هزارنهال مى‏توان كاشت، چه گونه به‏زبانى خسته كه از دستبرد صدها ملاى از بيخ عرب شده نيمه جانى به‏كنار افكنده است دل نسوزانيم؟
    نه! دست‏كم در برابر كاربردِ ناشيانه زبان كوچه ديگر خاموش نمى‏بايد نشست، و به ميداندارى‏هاىِ خطرناكى كه سرود يادِ مستان بدهد و براى خودنمايانى كه با چند كلمه من درآوردى چون «باهاس» و «مى‏باس» به‏خيال خود «ادبيات كوچه» مى‏آفرينند راه باز كند مجال نمى‏بايد داد، تا پيش از آن كه نشاىِ آثارى چون‏يش پيكار مى‏كند و يك دم خستگى به‏جان و تن راه نمى‏دهد اما دريغا كه با وظيفه ديگر خويش به‏عنوان يك «پاسدار زبان» بيگانه مانده است و زبانش - به‏آسان گيرى و آسان پسندى - زبانى قلم‏انداز از كار درآمده است: چيزى تنها براى افاده يك مفهوم، نه در خور ِ بازآفرينى «يك اثر».
    حرف اين است.

نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 10:48    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

 

برنامه ای بسیار خوب و عالی برای باز خوانی اطلاعات سی دی ها و دی وی دی های خراب شده

حجم 2.27MB
دانلود

نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 10:13    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

 

قفل گذاری بر روی CD ها يکی از خواسته های بسياری از افراد است ، هيچ کسي مايل نيست CD خود را که با تلاش فراوان جمع آوری ، تهيه و عرضه نموده است ، به آسانی کپی شود و نسخه ی غير اورجينال آن در دست مردم باشد.
CD Secure محصولی از شرکت Great-Wall Software نرم افزاری برای جلوگيری از کپی کردن اطلاعات درون CD و دستيابی غير مجاز به آنهاست ! اين نرم افزار از تکنولوژی SDH Secure-Data-Hide برای محافظت استفاده می کند که اصول کار سيستم به اينگونه است که اطلاعات درون CD را از ديدگاه کاربر و نرم افزارهای رايت مخفی می نمايد ولی نرم افزار درون خود CD (مانند Autorun و .. ) قادر به شناسايی اطلاعات می باشد . اصول کار با نرم افزار در 4 مرحله خلاصه می شود :
1.فايلها و پوشه هايی که می خواهيد کپی نماييد را در يک پوشه قرار دهيد
2. با استفاده از ابزارهای CD-Image-Maker اطلاعات درون پوشه را به فايل CD Image تبديل نماييد.
3. با استفاده از نرم افزار فايل CD Image را باز نماييد گزينه ی sensitive folders or files را انتخاب و Hide نماييد.
4. سپس Image CD فايل را ذخيره و توسط برنامه رايت نماييد !
اگر از AutoRun در CD استفاده نمی کنيد , سعی کنيد که آدرس دقيق فايلها را به ياد داشته باشد تا با دادن آدرس مستقيم بتوانيد به فايل هاي خود دسترسی پيدا کنيد.

حجم 1.58MB
دانلود

نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 10:10    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

 شما با استفاده از این نرم افزار می توانید از امکانات بی نظیر این نرم افزار بهره مند شوید. از امکانات این نرم افزار می توان به:
افزایش سرعت اتصال به اینترنت به صورت محسوس
افزایش سطح امنیتی اینترنت
افزایش سرعت تنها با یک کلیک
حجم بسیار کم
ارتقای سرعت بدون استفاده از سرورهای افزایش دهنده سرعت
قابلیت اجرا در تمامی ویندوزها
و بسیاری دیگر می توان اشاره نمود.

دانلود کنید با حجم 143 کیلوبایت

نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 10:3    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

در گذر گاه زمان خيمه شب بازي دهر با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد عشق ها مي ميرند رنگ ها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده به جا مي ماند

نوشته شده توسط پیمان در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 9:47    بيان انتقادات و پيشنهادات

مطالب پيشين

دوشنبه سوم تیر 1387


  • سه شنبه نهم بهمن 1386

  • شنبه بیست و چهارم آذر 1386

  • جمعه چهارم آبان 1386
  • تا کدوم...
    سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

  • شنبه پنجم اسفند 1385

  • یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
  • شوخی
    شنبه چهاردهم بهمن 1385

  • دوشنبه دوم بهمن 1385
  • ای سهراب
    شنبه سی ام دی 1385

  • پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
  • داداشی
    شنبه شانزدهم دی 1385
  • در رویا های..
    شنبه شانزدهم دی 1385
  • بغض شب
    شنبه شانزدهم دی 1385
  • یادمان باشد
    شنبه شانزدهم دی 1385
  • کنم هر شب دعایی کز .....

  • درباره





    نويسندگان



    لوگوي ما

    همه و هیچ


    لينك دوني


    طراح قالب


    اين قالب توسط Temp-Designer.Net طراحي و ترجمه شده.
     



    صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها |  طراح قالب




    Powered By Temp-Designer.Net & .Com Copyright © 2008 by Amirreza Keypour

    www.mashhadteam.ir