تبليغاتX
همه و هیچ
   

منوي اصلي

لينکهاي سريع

آرشيو ماهانه

87041.aspx
86112.aspx
86094.aspx
86081.aspx
86034.aspx
85121.aspx
85114.aspx
85112.aspx
85111.aspx
85104.aspx
85103.aspx
85102.aspx
85101.aspx
85094.aspx

لينك دوستان


زيباترين قالب هاي وبلاگ
باران گل
عشق های زیرزمینی
سیمرغ


لوگوي دوستان

لوگوي شما


آمار بازديد

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

  AddThis Feed Button



 

تبليغات

زيباترين قالب هاي وبلاگ


همه و هیچ


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بودو اون منو "داداشي" صدا مي کردبه موهاي مواج وزيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد.

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد.

اما می خواستم بهش بگم، می خوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه می كرد. نامزدش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از اینکه کمی اروم شده بود، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد.

اما می خواستم بهش بگم، می خوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".
من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زمانی هيچ كدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود.

آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمی كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم داداشی، شب خيلی خوبی داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.

اما ميخواستم بهش بگم، ميخوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشكرم و گونه منو بوسيد.

اما می خواستم بهش بگم ، می خواستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی كليسا، اون حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فكر نمی كرد و من اينو ميدونستم، قبل از اينكه از كليسا بره با چشمهای اشکبار رو به من كرد و گفت " ممنون که اومدی؟ متشكرم داداشی"

ميخوامستم بهش بگم، ميخوامستم كه بدونه، من نمی خوامستم فقط "داداشی" باشم. من عاشقش بودم .... اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهای خيلی زيادی گذشت.
به تابوتی نگاه ميكنم که دختری كه من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه.
من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم... .
با خودم فکر مي کردم و گريه مي كردم.

اگه همديگرو دوست داريد ،به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.


نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 17:27    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

 

در رویاهایم دیدم که با خداگفتگو می کنم

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و کو کنی؟؟

من درپاسخش گقتم اگه وقت دارید

خدا خندید: وقت من بینهایت است...

در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟؟

پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد: کو دکی شان اینکه انها از کودکی اشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره ارزو می کنند که کودک  باشند

...اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست اورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست اورند

انکه با اضطراب به اینده می نگرند و حال را فراموش می کنند

و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در اینده

و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت    بیا موزند؟؟

او گفت: بیا موزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که انها می توانند بکنند   این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند

بیا موزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا ان زخمها را التیام بخشیم...

بیاموزند که ادمهایی هستند که انها رو دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر می توانند باهم به یک نقطه نگاه کنند وانرا متفاوت ببینند

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کم ترین ها نیاز دارد

 

من با خضوع گفتم:از شما به خاطراین گفتگو متشکرم ایا چیز دیگری هست که دوست دارید

فرزندانتان بدانند؟؟

خدا لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم

                                                                           همیشه

 

نوشته شده توسط پیمان در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 10:53    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ


آن روز که من دیگر وجود ندارم و کالبدم از هم فرو پاشیده و غبار شده است، بر سرگور من مگذر ای یار یگانه ام ، ای که چنین ژرف و صمیمانه دوستت داشته ام و بی شک بر من فرا خواهی زیست ...
تو در آنجا چیزی گم نکرده ای .

به فراموشیم مسپار ! اما در گرماگرم نگرانیها، شادیها و نیازهای روزمره نیز یادم مکن. نمی خواهم زندگی ات را بیاشوبم و راه بر گذار آسوده آن بر بندم .
اما اگر در ساعتی از ساعات تنهایی آن اندوه گنگ و بی دلیل بر دلت افتاد که جانهای پر عطوفت نیکش میشناسند، پس کتابی را ـ از کتابهای محبوبمان ـ بر گیر و آن صفحه ها و سطرهایی را بازجو، و آن کلماتی را بیرون آور که به هنگام خواندنشان ـ آیا به یاد داری ؟ ـ اشکهای ما شیرین و خاموش سرریز  می کرد .

آن سطرها را باز گو ! چشم بر هم نِه و دست به سوی من بگشای ... به سوی آن دوست غایب !

 از من بر نخواهد آمد که دستانت را بیفشرم . چون بازوانم ، بی هیچ جنبشی در خاک آرمیده اند . اما برایم اندیشه ای خوشایند خواهد بود و نوشین ، اینکه شاید دستان تو تماس گونه ای را در یابند.
و سیمای من در برابر تو سر بر خواهد داشت و از پس پلکهای بسته تو اشک سر ریز خواهد کرد، اشکهایی از آنگونه که ما در گذشته ها و دستخوش سحر زیبایی ریخته بودیم .
ای یگانه یار ! ای که چنین ژرف و صمیمانه دوستت داشته ام!

نوشته شده توسط پیمان در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 10:34    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

یادمان باشد از امروز جفايي نکنيم گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم خود بتازيم به هر درد که از

دوست رسد بهر بهبود ولي فکر دوايي نکنيم جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم شکوه از غير

خطاست خطايي نکنيم ياور خويش بدانيم خداياران را جز به ياران خدا دوست وفايي نکنيم يادمان باشد

اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم

 


نوشته شده توسط پیمان در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 10:32    بيان انتقادات و پيشنهادات

همه و هیچ

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت 

ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد

نوشته شده توسط پیمان در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 10:30    بيان انتقادات و پيشنهادات

مطالب پيشين

دوشنبه سوم تیر 1387


  • سه شنبه نهم بهمن 1386

  • شنبه بیست و چهارم آذر 1386

  • جمعه چهارم آبان 1386
  • تا کدوم...
    سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

  • شنبه پنجم اسفند 1385

  • یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
  • شوخی
    شنبه چهاردهم بهمن 1385

  • دوشنبه دوم بهمن 1385
  • ای سهراب
    شنبه سی ام دی 1385

  • پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
  • داداشی
    شنبه شانزدهم دی 1385
  • در رویا های..
    شنبه شانزدهم دی 1385
  • بغض شب
    شنبه شانزدهم دی 1385
  • یادمان باشد
    شنبه شانزدهم دی 1385
  • کنم هر شب دعایی کز .....

  • درباره





    نويسندگان



    لوگوي ما

    همه و هیچ


    لينك دوني


    طراح قالب


    اين قالب توسط Temp-Designer.Net طراحي و ترجمه شده.
     



    صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها |  طراح قالب




    Powered By Temp-Designer.Net & .Com Copyright © 2008 by Amirreza Keypour

    www.mashhadteam.ir