 |
آرشيو ماهانه |
|
|
|
 |
لوگوي دوستان |
|
|
|
 |
آمار بازديد |
|
|
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

|
|
 |
تبليغات |
|
|
 |
همه و هیچ |
|
|
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بودو اون منو "داداشي" صدا مي کردبه موهاي مواج وزيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد.
اما می خواستم بهش بگم، می خوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه می كرد. نامزدش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از اینکه کمی اروم شده بود، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد.
اما می خواستم بهش بگم، می خوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد". من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زمانی هيچ كدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود.
آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمی كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم داداشی، شب خيلی خوبی داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.
اما ميخواستم بهش بگم، ميخوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.
يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشكرم و گونه منو بوسيد.
اما می خواستم بهش بگم ، می خواستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی كليسا، اون حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فكر نمی كرد و من اينو ميدونستم، قبل از اينكه از كليسا بره با چشمهای اشکبار رو به من كرد و گفت " ممنون که اومدی؟ متشكرم داداشی"
ميخوامستم بهش بگم، ميخوامستم كه بدونه، من نمی خوامستم فقط "داداشی" باشم. من عاشقش بودم .... اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.
سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه ميكنم که دختری كه من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست كه اون نوشته بود: "تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم... . با خودم فکر مي کردم و گريه مي كردم.
اگه همديگرو دوست داريد ،به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.

| |
| نوشته شده توسط پیمان در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 17:27 |
 |
 |
|
 |
مطالب پيشين |
|
|
|
 |
درباره |
|
|
 |
نويسندگان |
|
|
 |
لينك دوني |
|
|
|
|