

آن روز که من دیگر وجود ندارم و کالبدم از هم فرو پاشیده و غبار شده است، بر سرگور من مگذر ای یار یگانه ام ، ای که چنین ژرف و صمیمانه دوستت داشته ام و بی شک بر من فرا خواهی زیست ...
تو در آنجا چیزی گم نکرده ای .
به فراموشیم مسپار ! اما در گرماگرم نگرانیها، شادیها و نیازهای روزمره نیز یادم مکن. نمی خواهم زندگی ات را بیاشوبم و راه بر گذار آسوده آن بر بندم .
اما اگر در ساعتی از ساعات تنهایی آن اندوه گنگ و بی دلیل بر دلت افتاد که جانهای پر عطوفت نیکش میشناسند، پس کتابی را ـ از کتابهای محبوبمان ـ بر گیر و آن صفحه ها و سطرهایی را بازجو، و آن کلماتی را بیرون آور که به هنگام خواندنشان ـ آیا به یاد داری ؟ ـ اشکهای ما شیرین و خاموش سرریز می کرد .
آن سطرها را باز گو ! چشم بر هم نِه و دست به سوی من بگشای ... به سوی آن دوست غایب !
از من بر نخواهد آمد که دستانت را بیفشرم . چون بازوانم ، بی هیچ جنبشی در خاک آرمیده اند . اما برایم اندیشه ای خوشایند خواهد بود و نوشین ، اینکه شاید دستان تو تماس گونه ای را در یابند.
و سیمای من در برابر تو سر بر خواهد داشت و از پس پلکهای بسته تو اشک سر ریز خواهد کرد، اشکهایی از آنگونه که ما در گذشته ها و دستخوش سحر زیبایی ریخته بودیم .
ای یگانه یار ! ای که چنین ژرف و صمیمانه دوستت داشته ام!
